زمانی که مرا در بستر سردی ، میان خاک بگذارند ... تو می آیی یقین دارم ... پشیمان هم!
زمانی که مرا در بستر سردی ، میان خاک بگذارند ... تو می آیی یقین دارم ... پشیمان هم!
دو دستت التماس آمیز ...می آید بسوی من ... ولی پر می شود از هیچ !
دستی ، دست گرمت را نمیگیرد...صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه !
به فریادی مرا با نام میخوانی... و میگویی که ؛
همه فریاد خشمت را ، به جرم بی وفایی ها ، دو رنگی ها ، جداییها ، بروی صورتم بشکن!
سرم بشکن ... دلم را زیر پا له کن ... ولـی برگرد! مرو ای مهربان بی من!
که من دور از تو تنهایم ...!
ولی چشمان پر مهری ، دگر بر چهره ی مهتاب مانندت نمی ماند!
لبانی گرم با شوری جنون آمیز، نامت را نمی خواند!
دگر آن سینه ی پر مهر ، سدّ سکندر نیست ... !
که سر بر روی آن بگذاری و درد درون گویی!
دو دست کوچکش ، با پنجه هایی نرم و لغزنده ، میان زلفهای تو بازی نمیگیرد ، پریشانش نمیسازد!
هزاران باره ، هستی را ، به پای تو نمی بازد . زن کوچک چه خاموش است !
تو می آیی ... زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد ،
هراسان ، هر کجا ، هر گوشه ای ،برق نگاهت را نمی پاید !
مبادا که نگاهت ، بر نگاه دیگری افتد ... !
محالست ، اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی ، برنجانی !
ولی افسوس آن پیکر ، که چون ، نیلوفری افتاده بر خاک است !
دگر با شوق روی شانه هایت سر بر نمی آرد ، به دیوار بلند پیکر گرمت نمی پیچد!
جدا از تکیه گاهش در پناه خاک میماند ، در آغوش سرد گور می پوسد !
و گیسوی سیاهش حلقه حلقه ، بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش ، نرم میلغزد!
جدا از دست های گرم و زیبا و نجیب تو ، دگر آن دستها هرگز بر آن گیسو نمیلغزد!
پریشانش نمیبازد ، دلی آنجا نمیبازد ، تو با عشق و محبت باز می آیی!؟!
اگر صدها هزاران بوسه از پا تا سرم ریزی ؛
دگر مستی نمی بخشد!
یقین دارم که می آیی ، بیا !
تا آخرین دم ، قدم های تو بالای سرم باشد!
نگاهت غرق در اشک پشیمانی ، بروی پیکرم باشد!
دلت را جا گذاری شاید آنجا ، تا که سنگ بسترم باشد!
محالست اینکه بتوانی ، مرا دیگر بگریانی ، برنجانی ... !!!

ای خدا !
صدامو میشنوی یا نه!؟!
کاشکی بشنوی ... !
خدایا به درگاهت دعا میکنم!
التماس میکنم!
خودت میدونی برای چی !
ای خدا ... دوست دارم !

